این روزای ما....
سلام قند عسلم بلاخره مامانی از تنبلی در اومد و می خواد پست جدید بزاره
مامانی دیگه چیزی از ماه رمضان هم نمونده تو این 25 روزی که گذشته اتفاقای خوب و بد
داشتیم مهمونی رفتیم کلی با بچه های فامیل بازی کردی بعضی شب ها که هوا خیلی
خوب بود بابایی می برتمون بیرون و یه چرخی میزنیم
آخه این روزای بعد افطار حال و
هوای خاصی داره یا شاید به نظرمن اینطوریه وآخرشب هم میریم بستنی
می خوریم
و اکثرا تا برسیم خونه شما خوابتون برده ....
گلم یه چند روزی هم رفتیم شهرستان چون یکی از فامیل های دور بابایی فوت شده
بودکه خدا بیامرزدش باعث شد چند روزی با فامیل های بابایی دورهم باشیم و بگردیم البته
بعد اینکه مراسم تعزیه اینا تموم شد از اونجاهم رفتیم باغ پدر جون و دوروز هم موندیم
اونجا هم از هوای بسیار عالی وهم از میوه های
خوشمزه باغ استفاده کردیم و با انرژی
برگشتیم خونه و چون من پسرگلی مثل شما و همسری مهربون و فداکار دارم همه روزا
واسم بهترینه و دوست دارو روزا اینقدر طولانی باشه که بیشتر با هم باشیم ....
شیطونم دیگه می تونی بعضی از کلمات رو خوب بگی هر چیزی که ازت بخوام می تونی
پیدا کنی و بیاری اعضای بدنت رو که می پرسم قشنگ نشون میدی مثل چشم دماغ
دندون دست پا و..... میگم مامانی عشق من کیه تند تند دستتو میزنی رو سینتو میگی من
من من اون موقع می خوام درسته قورتت بدم عششششششششششششششقم....
گلم این پستت که طولانی شد بزار اینم بگم که عروسه خاله سمیرا 25 همین ماه قطعی شد و باید
یواس یواش حاظر بشم که خواهر عزیزم رو هم بفرستیم خونش تا زندگیشو کنار همسرش با خوشی
شروع کنه ایشالا که خو شبخت بشی آجی گلم ....

مامان جونم عکسای جدیدت رو هم به همین پست اضافه میکنم اخه هنوز نریختم رو لپ تاپ 



این روزای ما....
